نمیدونم چقدر به دعا و نذر اعتقاد دارید ولی من خیلی اعتقاد دارم و همیشه هم بی جواب نموندم. مخصوصا صاحب اسمم.
سه شنبه بالاخره پول پروژه ای که برای انجمن علمی دانشگاه انجام داده بودیم را گرفتیم. من که هنوز تو شوکم. باورم نمیشه تونستیم این پول را از دانشگاه بگیریم. این آدرس سایتی که براشون طراحی کرده بودیم www.yusa.i
الهه هنوز نمیدونه. از چک عکس گرفتیم تا بهش نشون بدیم. فعلا پول را تقسیم نمیکنیم چون شاید مجبور بشیم مقداری از اونو برای هاست بدیم به رئیس انجمن. کاش پول هاست هم جور بشه تا همه پول مال خودمون بشه. همینجوری 75 هزار ازش برای مالیات کم کردند.
سه شنبه از شرکت با نقاب پیاده اومدم خونه و تو کلی از حرفایی که تو دلم بود را گفتم. به هرحال خیلی آروم تر شدم. اینکه تونستم حرفمو بزنم خوبه.
مادرشوهر یکی از دخترای فامیل که 13 مرداد مراسمش بود فوت کرده، شاید اگه مراسمشون را عقب بندازند ما بریم جای اونا. خیلی ناراحت شدم وقتی این خبر را شنیدم.
راستی مادوتا داریم سهام شرکت را میخریم. البته هنوز داریم روی قیمت پیشنهادی فکر میکنیم.
فعلا
هميشه عاشق اين روزشماراي بالاي وبلاگ بودم. با خودم حساب ميكردم از كي بذارم كه برام هيجان آورتر باشه ولي الان از هرچي شمارشه متنفرم. خسته ام. به اندازه همه ثانيه هاي عمرم خسته ام. از اين روزا، از اين ثانيه ها، از اين اتفاقا، از همه چيز خسته ام. من معتقدم اين اتفاقا كه اين روزا ميفته يه چيز عاديه و براي همه ميفته و هميشه قرار نيست كارا به نظر من انجام بشه...
من از اين دلخورم كه چرا تنهام. مگه نه اينكه همه اينا مال مادوتاست پس چرا فقط من درگيرم؟ ميدونم فكر نقاب ازمن مشغولتره، ولي اينو فقط من ميدونم. پس ديگران چي؟ اونا نبايد بفهمند كه ما بايد تصميم بگيريم؟ چرا نظرش را نميخواد بگه؟
نميدونم احساسمو چطور بگم. اونقدر داغونم كه حتي كلمات هم نميتونند آرومم كنند.
فقط بهم بگو چرا ديروز نگفتي ما بايد تصميم بگيريم؟ چرا هروقت در موردش باهات حرف ميزنم نظر نميدي؟ چرا نميشينيم در مورد آرزوهامون در مورد مراسما باهم حرف بزنيم؟ واقعا اينهمه برات بي اهميته؟ دوست داشتم ما بگيم چيكار كنند. ما تصميم نهايي ر ا بگيريم. چرا تا اين حد سكوت ميكني؟؟؟!!!
يادته براي مراسم نامزدي چقدر شور داشتيم؟ يادته چقدر برنامه ريختيم؟ يادته چقدر يكي بوديم؟
بدجور احساس بد دارم.
درياييها:
مراسما يه بهونه است براي تمرين باهم تصميم گرفتن، كه ما توش فعلا تجديد شديم، كاش مردود نشيم.
ديگه داره اون اتفاقات بدي كه تو روزاي اوليه سال بين منو نقاب افتاده فراموش ميشه، ولي حسرت روزاي رفته كه تموم نميشه....
سه شنبه امتحان آمار و احتمال مهندسي داشتم. اونايي كه رشته هاي فني هستند، مي فهمند پاس كردن درساي علوم پايه، مثل معجزه ست. طبق معمول من حسابي بلد بودم و كل تمرينا را خودم به تنهايي حل كردم، حتي رفع اشكال دو تا ازدوستان هم كردم و در پايان امتحان را گندزدم. وقتي ميبينم سوالا را بلدم اونقدر براي نوشتن عجله ميكنم كه ساده ترين چيزا را اشتباه ميكنم. خيلي دعا كنيد. بايد همه درساي اين ترم را پاس كنم.
بابا از دوشنبه رفته مشهد ماموريت. ديروز صبح شركت نرفتم، براي همين بعد از ناهار ماشين برداشتم و رفتم شركت. مامان گفته بود زود برگردم كه اگه شد بريم امامزاده. نقاب گفت هنوز كار داره و نمياد. تو راه امامزاده تصميم گرفتيم شام بريم بيرون. با نقاب قرار گذاشتيم. وقتي از امامزاده برگشتيم دم در خونه پسرداييم را ديديم(پسر دايي من يزد درس ميخونه، طبقه بالاي ما زندگي ميكنه و بعد از من، دومين نوه خانواده ست) بالاخره همه ريختيم تو ماشين مامان و رفتيم بيرون. تااونجا كه جا داشت آتيش سوزونديم. كلي خوش گذشت.
ديروزصبح منو مامان رفتيم خونه نقاب تا با مادر در مورد آتليه و تاريخ بقيه مراسما صحبت كنيم. قراره يكشنبه عصر باهم بريم جايي كه منو مامان پسنديديم را ببينند. يكي از فاميلاي مامان، آتليه داره كه كارش واقعا عاليه. در كنار آتليه، سفره عقد و گل فروشي هم داره. جديدا هم يه آرايشگاه به مجموعه اش اضافه كرده و تو محيط آرايشگاه، يه آتليه و فضاي سبز هم درست كرده كه عروس ديگه براي فيلم و عكس نبايد بره جاي ديگه. در كل همه كاراي مراسم را ميتونيم يه جا بديم به اون و اينجوري دوندگي كمتري داريم. نظر شما چيه؟
اين روزا ديگه كم كم داريم ميفتيم تو كاراي مراسما. برامون حسابي دعا كنيد.
راستي منو نقاب داريم اين روزا يه تصميم مهم كاري ميگيريم. اگه برامون دعا كنيد همين روزا با 1عالمه خبر خوب ميام.
فعلا.
درياييها:
نفاب ميدونه من تو يه وبلاگ ديگه مي نويسم ولي هربار كه آدرسو ميپرسه بهش نميگم. دليل خاصي ندارم ولي نميدونم با خوندن مطالب بدون سانسور اينجا چه عكس العملي نشون ميده؟!!
به نقاب نوشته:
عزيزم وقتي كنارمي، وقتي محكم بغلم ميكني و گرمي بدنتو حس ميكنم، وقتي با چشماي پر از عشقت بهم نگاه ميكني انگار دنيا را يه جا بهم دادند. اين روزا محتاج بوسه هاي گرمت و حرفاي آرامش بخشت هستم. مثل هميشه دستاموبگير،صورتموببوس و بگو .... .... من ما با هميم. بدجوري ياد روزاي قبل نامزدي افتادم.
اين پست مال جمعه هفته پيشه ولي بنا به دلايلي نتونستم آپش كنم:
بالاخره بهار پاشو تو زندگ ما هم گذاشت.
دلم براي اون خنده هاش و بوسه هاي گرمش و رقص نور توي چشماي عاشق يه ذره شده بود. به هرحال همه چيز تا حد زيادي به حالت قبلي برگشته.
ديشب باهم شام رفتيم مرغ كنتاكي و كلي خوش گذرونديم. روزايي كه رفته كه برميگرده ولي خوب تاحدي جبران كرديم. به خاطر يه اشتباه، به اندازه يه هفته سيب زميني سرخ كرده، خورديم. من كه آخرش ديگه داشت گريه ام ميگرفت. تازه نقاب اون اول ميخواست قارچ سوخاري هم سفارش بده،خدا دوستمون داشت كه تموم كرده بود.
ديروز تو شركت فرزاد پيشنهاد كه جمعه بريم كوه. ما هم گفتيم پايه. ديشب sms زد كه صبح ساعت 6 ميام دنبالتون. صبح تا اومد دنبالمون ساعت 6:30 شده بود. بقيه بچه هاي شركت برنامشون جور نشد كه بياين ولي به جاشون خواهر(حميده) و دوست خواهر(پريسا) فرزاد اومده بودند. البته دوست خواهرش دانشجوي تخصص زنان بود.
هوا حسابي ابري و سياه بود. ما كه هيچي جلودارمون نيست، براي همين رفتيم به سمت دره گاهان. خدا را شكر خيس نشديم ولي هوا ابري بود كلي كوه را رفتيم بالا بعد نصفي مسير را برگشتيم و صبحونه خورديم. من تا حالا اينقدر تو دره گاهان بالا نرفته بودم. يه جاش كه فرزاد اومد بگه من خيلي بلدم از يه جاي صاف رفت بالا و گير افتاد. بالاخره با كمك نقاب تونست بياد پايين.
يه جاي ديگه هم نقاب اومد مسير بهتر براي پايين اومدن پيدا كنه، گير افتاد. نميدونيد چجوري اومد پايين. منم از همه اين صحنه فيلم گرفتم، شايد يه روز به درد بخوره
پريسا دختر عجيبي بود. بي نهايت خودساخته و مصمم. ميگن آدما را بايد تو كوه شناخت، واقعا درسته. من كه هيچي در موردش نميدونستم ولي توي كوه به ندرت از كسي كمك ميخواست و اصولا به بقيه كمك ميكرد. درحاليكه بي نهايت گرم بود، كم حرف ميزد و بيشتر نگاه ميكرد. سعي ميكرد همه چيز را دقيق تحليل كنه.
وقتي فرزاد گفت براي قبولي تو تخصص فقط روزي 4 ساعت خوابيده و الان هم تو 48 ساعت، 36 ساعت شيفته. خيلي به فكر رفتم.اونجوري كه فرزاد ميگفت اگه هدفي را مشخص كنه، تا بهش نرسه ول كن نيست .....
روي هم رفته روز عاليي بود.
فعلا
ظهر ناهار پيشم بود ولي انگار نبود. انگار يه غريبه كنارمه. اصلا نميشناختمش. خسته ام. چقدر دلم آغوش و بوسه هاي گرمشو ميخواد.
كنارم خوابيده. محكم بغل كرده و داره بوسم ميكنه ولي با چشماي بسته و سر پايين. سرشو ميگيرم بالا، نگاهش ميدزده و سرشو ميذاره تو بغل. اونقدر محكم داره منو به خودش فشار ميده كه انگار ميترسه فرار كنم. لعنت به اين اشكا كه دوباره سرازيره.
نميدونم خوابه يا خودش به خواب زده. دلم براي خنده هاش يه ذره شده.
صداي تلفنم منو از جا بلند ميكنه. انگار بيداره. ميام پتو را بكشم روش، گرمي دستاشو رو پام حس ميكنم. كنارش ميخوابم با همون چشماي بسته محكم بغلم ميكنه وسرشو قايم ميكنه و من ميمونم وحسرت يه نگاهش. انگار سالهاست خوابه.......
داره ميره. بازم نگاهشو ميدزده.خسته ام، سرم درد ميكنه،حالم بده....
لعنت به اين سكوت. لعنت...
خوب، اول از تبريكات همتون 1عالمه ممنون
4چهارشنبه هفته پيش با خانواده ام و البته بدون نقاب
اين مسافرت براي من كاملا غيرمنتظره بود و چون اصلا حال مسافرت نداشتم با بهانه اينكه نقاب نميتونه بياد، ميخواستم برنامه را بپيچونم كه نشد.
چند وقت پيش يكي از دوستاي نقاب بهم حرف جالبي زد. بهم گفت: " برام سخته بگم، ولي ما پسرا هميشه بچه هستيم و شماها بايد بهمون كمك كنيد بزرگ بشيم. پس ما را با حوصله و خوب بزرگ كنيد.
مدتها روي حرفاش فكر كردم. پسرا به نظر خودشون دارند بزرگي ميكنند ولي خيلي وقتا چيزايي كه ما زنها ميبينيم و براش حساسيت به خرج را ميديم را نميفهمند و فكر ميكنند اين كارا الكيه ولي به زمان ميفهمند كه موضوع به كجا ختم ميشده.
امااگه عاشق بشند، واقعا عاشقند و اين باعث ميشه سر هر بي توجهي، كلي دلخور بشند.
تو زندگي ما، من كم بچه بازي در نميارم. مخصوصا اون اولا كه آمارش خيلي زياد بود. آخه من نقاب يكهو و كامل مال خودم ميخواستم. اصلا هم نميخواستم با كسي تقسيم كنم. البته هنوز هم اكثر وقتا اينجورم
ولي فرق ما زنا و مردا تو اينه كه زنا زود دليل كاراي طرف مقابل را ميپذيرند و همه چيز را فراموش ميكنند ولي مردا اگه احساس نديده شدن بگيرند، ديگه واويلاست. اونوقت حيوان بيار و بار كن
بهرحال نقاب دلايل منو قبول نكرد
خوشحالم به كسي بله گفتم كه بودونبود من براش اونقدر مهمه كه حاظره به خاطرش باهام سرسنگين بشه و با وجود اينكه دلش برام 1ذره شده بود ولي بهم تلفن نزنه.
نقاب ديروز و امروز با خانواده اش رفتند بيرون شهر و اصرار داشت خيلي بهش خوش گذشته. منم سعي كردم باور كنم
اينا را ولش كنيد. تا حالا دوتا دعوت براي ماه عسل دريافت كردم. احيانا كس ديگه اي نميخواد ما رو دعوت كنه؟
فعلا
درياييها:
1. اي داد دو هفته ديگه ميانترم دارم![]()
2. منو نقابو چندتا از دوستان شركت زديم و داريم يه كارايي ميكنيم كه قراره تا تير بياد بيرون. برامون دعا كنيد.![]()
3. من اصلا رو پايان نامه م كار نكردم....
نارنجدونه نوشت:
عزيزم از روزشمار 1 عالمه ممنون.![]()
![]()


